تبليغاتX
بازگشت

بازگشت

راه و بیراه

صلاح کارکجا و من خراب کجا    ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا


نوشته شده توسط حسن در دوشنبه بیستم مهر 1388 ساعت 6:35 | لینک ثابت |

ادما مثل کتابن

 

                               ادما  مثل کتابن

        

 

امروز وچند روز گذشته به شدت در گیر فکر کردن به اینده بودم داشتم به خودم وادمای دور وبرم نگاه میکردم که به طور اتفاقی متوجه شدم که میشه ادما رو هزاران بار شناخت وشایداون چهره جدیدشون براری ما دلپذیرتر باشه . پیش خودم فکر کردم شاید اگر همه ادما یه زندگینامه یا یه چیزی شبیه این وبلاگا داشتن اون وقت هر از مدتی با ورق زدن خاطراتشون میشد یه جور دیگه دیدشون .

به هر حال با دیدن این خاطرات شاید شما هم اعتراف کنید که خدا  بهترین شخص رو در بهترین موقعیت سر راه شما قرار داد( بخصوص اگر اون ادم شریک زندگی شما باشه)

فکر کنم ورق زدن کتاب ادما هم جذابه وهم فایده داره حتی اگر فکر کنی اون رو هزار بار ورق زدی .من فکر میکنم هیچ کس از این کتاب نمره بیست نمیگیره مگر خدا که خودش ما رو خلق کرده....


نوشته شده توسط فاطمه در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 ساعت 23:28 | لینک ثابت |

ای فلک

                     

                 صبر است   مرا   چاره هجران تو لیکن                                              چون صبر توان کرد که مقدور نماندست

 

             


نوشته شده توسط حسن در پنجشنبه نهم مهر 1388 ساعت 12:49 | لینک ثابت |

                                          امروز اول مهره

 

امروز روز اول مهره نمی دونم همه یه این جور احساسسی دارن یا فقط من اینجوری فکر میکنم>همه چیز از شب اول مهر شروع میشه بایه حس اضطراب و خوشحالی عجیب اضطراب به خاطر روبرو شدن با ادمای جدید و خوشحالی به خاطر وسایل نویی که خریدی جالب اینه که این حس همیشه اول مهر به خیلیا دست میده شایدم اضطراب بعضی از مادرا که بچه هاشون مدرسه میرن یادگاری از بچگی خودشونه به هر حال من فکر میکنم ادما هر از چند مدتی احتیاج دارن برگردن به دوران کودکی تا یادشون نره یه روز چقدر دروغ گفتن کلک زدن بد بوده وچقدر خوب بوده که دوستاشونو بدون هیچ منتی میبخشیدن ویادشون میره که کی چه بدی بهشون کرده

شایدم دل من به خاطر نگاه ساده ودل بزرگ بچه ها تنگ شده که حتی حسودیشونم ساده وقشنگه


نوشته شده توسط فاطمه در چهارشنبه یکم مهر 1388 ساعت 13:43 | لینک ثابت |

  

 

   هفت پند مولانا )

 

             در بخشيدن خطاي ديگران مانند شب باش


 

              در فروتني مانند زمين باش.


 

              در مهر و دوستي مانند خورشيد باش .


 

              هنگام خشم و غضب مانند کوه باش .


 

               در سخاوت و کمک به ديگران مانند رود باش .


 

               در هماهنگي و کنار امدن با ديگران مانند دريا باش .


 

                 خودت باش همانگونه که مينمايي .


 

                پس از تعمق در اين هفت پند به اين کلمات يک بار ديگر دقت کن :


 
 
                  شب ، زمين ، خورشيد ، کوه ، رود ، دريا و انسان 

 


                                          
*زيباترين خلقتهاي آفريدگار *
 

آيا تو اين چنيني ؟

 
 
 
:تعجب نکنید که دو تا عکس از دو دنیای متفاوت زدم "دلیلش اینه که من معتقدم میشه دنیاهایه مختلف و فکرای مختلف رو کنارهم گذاشت وبه نتایج خوب رسید
 
 

نوشته شده توسط فاطمه در شنبه هفتم شهریور 1388 ساعت 13:51 | لینک ثابت |

عاشقی

میخوای زنگ بزنی بری خونه یکی از دوستای قدیمی و صمیمی و افطاری خودت رو دعوت کنی.زنگ میزنی اداره شون همکارش گوشی رو بر میداره و توی یه لحظه اسم و فامیل دوست چندین ساله تو فراموش میکنی و اینجور شروع میکنی که:ببخشین با اقای...و دیگه چیزی یادت نمیاد و همینطور سکوت میکنی و اخر هم یادت نمیاد و طرف هم که از قضا از دوستان بود میگه با کی کار دارین؟و دست اخر میگم با معاونتون اسمش چی بود؟بله اقای فلانی کار دارم و بقیه ماجرا.....

حالا هر چی میخوام توضیح بدم که بابا به خدا سرم خیلی شلوغ بود و ارباب رجوع داشتم و ربطی به عاشقی نداره باورش نمیشه.تازه دوستم هم نبود و براش پیغام گذاشتم که امشب افطاری تشریف فرما میشم خونتون....

خدا کنم این بنده خدا دهنش قرص باشه و به دوستم نگه اسمشو یادم رفته بود....

چی چی نوشت:وقتی میخواین برین مهمونی اشکالی نداره اگه اسم طرف یادتون رفت اما یادتون باشه موقع برگشتن از خونشون حتما یادتون بمونه در غیر این صورت دیگه چیزی یادتون نمیمونه....

 


نوشته شده توسط حسن در پنجشنبه پنجم شهریور 1388 ساعت 16:46 | لینک ثابت |

ماجرای سفر من وخدا با دوچرخه

                     ماجرای سفر من وخدا با دوچرخه

زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است. آدم نمى افتد، مگر این كه دست از ركاب زدن بردارد.
اوایل، خداوند را فقط یك ناظر مى دیدم، چیزى شبیه قاضى دادگاه كه همه عیب و ایرادهایم را ثبت مي‌كند تا بعداً تك تك آنها را به‌رخم بكشد.
به این ترتیب، خداوند مى خواست به من بفهماند كه من لایق بهشت رفتن هستم یا سزاوار جهنم. او همیشه حضور داشت، ولى نه مثل یك خدا كه مثل مأموران دولتى.
 
ولى بعدها، این قدرت متعال را بهتر شناختم و آن هم موقعى بود كه حس كردم زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است، آن هم دوچرخه سوارى در یك جاده ناهموار!
اما خوبیش به این بود كه خدا با من همراه بود و پشت سر من ركاب مى‌زد.

آن روزها كه من ركاب مى‌زدم و او كمكم مى‌كرد، تقریباً راه را مى‌دانستم، اما ركاب زدن دائمى، در جاده‌اى قابل پیش بینى كسلم مى‌كرد، چون همیشه كوتاه‌ترین فاصله‌ها را پیدا مى‌كردم.   

یادم نمى‌آید كى بود كه به من گفت جاهایمان را عوض كنیم، ولى هرچه بود از آن موقع به بعد، اوضاع مثل سابق نبود. خدا با من همراه بود و من پشت سراو ركاب مى‌زدم. 
 حالا دیگر زندگى كردن در كنار یك قدرت مطلق، هیجان عجیبى داشت.
  

او مسیرهاى دلپذیر و میانبرهاى اصلى را در كوه ها و لبه پرتگاه ها مى شناخت و از این گذشته مي‌توانست با حداكثر سرعت براند،
او مرا در جاده‌هاى خطرناك و صعب‌العبور، اما بسیار زیبا و با شكوه به پیش مى‌برد، و من غرق سعادت مى‌شدم.

گاهى نگران مى‌شدم و مى‌پرسیدم، «دارى منو كجا مى‌برى» او مى‌خندید و جوابم را نمى‌داد و من حس مى‌كردم دارم كم كم به او اعتماد مى‌كنم.
بزودى زندگى كسالت بارم را فراموش كردم و وارد دنیایى پر از ماجراهاى رنگارنگ شدم. هنگامى كه مى‌‌گفتم، «دارم مى‌ترسم» بر مى‌گشت و دستم را مى‌گرفت.

او مرا به آدم‌هایى معرفى كرد كه هدایایى را به من مى‌دادند كه به آنها نیاز داشتم
هدایایى چون عشق، پذیرش، شفا و شادمانى. آنها به من توشه سفر مى‌دادند تا بتوانم به راهم ادامه بدهم. سفر ما؛ سفر من و خدا.
و ما باز رفتیم و رفتیم..

حالا هدیه ها خیلى زیاد شده بودند و خداوند گفت: «همه‌شان را ببخش. بار زیادى هستند. خیلى سنگین‌اند!»
و من همین كار را كردم و همه هدایا را به مردمى كه سر راهمان قرار مى‌گرفتند، دادم و متوجه شدم كه در بخشیدن است كه دریافت مى‌كنم. حالا دیگر بارمان سبك شده بود.

او همه رمز و راز هاى دوچرخه سوارى را بلد بود.
او مى‌دانست چطور از پیچ‌هاى خطرناك بگذرد، از جاهاى مرتفع و پوشیده از صخره با دوچرخه بپرد و اگر لازم شد، پرواز كند..

من یاد گرفتم چشم‌هایم را ببندم و در عجیب‌ترین جاها، فقط شبیه به او ركاب بزنم..

این طورى وقتى چشم‌هایم باز بودند از مناظر اطراف لذت مى‌بردم و وقتى چشم‌هایم را مى‌بستم، نسیم خنكى صورتم را نوازش مى‌داد.

هر وقت در زندگى احساس مى‌كنم كه دیگر نمى‌توانم ادامه بدهم، او لبخند مى‌زند و فقط مى‌گوید،

 

«ركاب بزن....»


 

 

تقدیم به همه دوستان جدیدم(فاطمه)

چی چی نوشت:با تشکر از دوستان و سروران گرام این پست توسط فاطمه نوشته شده بید و بنده هیچ گونه دخالتی نداشته بیدم و متاسفانه با عرض پوزش نام بنده در پایین پست درج شده بید از این به بعد اسم من نوشته میشود ولی خوانده نمیشود و هیچ ربطی هم به زن ذلیلی نداره که عین تفاهمه....


نوشته شده توسط حسن در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 ساعت 10:32 | لینک ثابت |

وبلاگ دو نفره

یا علی گفتیم و عشق آغاز شد.....

اقا ما همیشه منتظر بودیم یه روزی وبلاگمون دو نفره بشه(ان شاالله به پای همدیگه پیر بشین)یه وقتایی هم حسودیمون میشد.اما همیشه صبر پیشه کردیم و اصل ماجرا رو فراموش نکردیم.حالا اصل ماجرا چی بود بماند....

شاید باورتون نشه که من از صفر شروع کردم و به صد رسیدم.اخه خودمم هنوز باورم نمیشه یعنی تا این حد؟این هم بماند...

ادمها موجودات عجیبی هستن و گاهی تمامه معادلات روحی و روانی و ریاضی و...رو به هم میزنن و من فکر نمیکردم یه روزی این کار رو بکنم.اما میدونم بر خلافه همیشه از منطق به احساس رسیدم و چیزی رو به دست اوردم که فکر نمیکنم با هیچ روشه دیگه ای به دست می اومد.این هم بماند.....

فعلا دارم رایزنی میکنم تا راضی بشه و بیاد یه چند خطی واسومن بنویسه تا بعضی ها باورشون بشه....

اگه دیدین یه وقتی من از این وبلاگ حذف شدم اصلا تعجب نکنین چون من خودم خواستم و اصلا دلیلی بر زن ذلیلی نیست که عینه تفاهمه...

چی چی نوشت۱:من ۲۰۰۰ تومن دادم که باور کنی من مزدوج شدم اونوقت محسن ۵۰۰۰ میده که باور نکنی حالا با این وضعیت اسناد و مدارک کیلو چنده؟اصلا خریدار داره؟

چی چی نوشت۲:به امید روزی که همه وبلاگ ها ۲نفری بشه....

چی چی نوشت ۳:جونه هر کی دوست دارین کامنت خصوصی نذارین اینجا دیگه صاحب داره...

 

 


نوشته شده توسط حسن در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 ساعت 19:51 | لینک ثابت |

انسان

انسان یک جاندار است....

انسان جان دارد....

انسان جانش را دوست دارد....

انسان جانداران را دوست دارد....

انسان دوست دارد دیگران جان داشته باشند....

انسان دوست دارد جان ببخشد....

انسان دوست ندارد جان بگیرد...

انسان عقل و شعور دارد...

انسان میفهمد....

انسان دوست دارد خودش بفهمد...

انسان دوست ندارد به او بفهمانند...

انسان شریف است....

انسان شرافت را دوست دارد....

انسان با شرف ها رو دوست دارد...

انسان بی شرف ها را دوست ندارد...

انسان محبت دارد...

انسان با محبت ها را دوست دارد....

انسان اخموها را دوست ندارد....

انسان دل دارد....

انسان دلش ریش ریش است....

انسان ناراحت است....

انسان راستگو است....

انسان از دروغ بدش می اید...

انسان از فریب بدش می اید...

انسان دشمن ندارد...

انسان دشمن را میشناسد....

انسان دشمن انسان است....

انسان با دشمن کاری ندارد....

انسان با انسان حرف میزند...

انسان با دشمن حرف نمی زند....

انسان چرا انسان نیستی؟....

انسان چرا چهره انسان نداری؟...

انسان چرا فقط تو انسانی؟....

انسان چرا فقط تو حرف میزنی؟...

انسان.انسان زبان دارد....

انسان.اجازه بده انسان هم حرف بزند....

انسان خفه شدم....

انسان می فهمد...

انسان می فهمد...

این را بفهم انسان....

انسان همه انسانها هستند....

انسان یه کمی انسانها نیستند...

انسان انسان انسان دلم خون است خون است خون است....

این را هم نیز بفهم.....


نوشته شده توسط حسن در دوشنبه یکم تیر 1388 ساعت 23:44 | لینک ثابت |

کودکی

بچه که بودیم با دوستا و داداشا توی خونه با پشتی ها سنگر درست میکردیم و ادای جنگ رو در میاوردیم.چه روزای خوشی بود.هر دو طرف هم فکر میکردیم طرف مقابل عراقیه.گاهی هم وقتی دعوامون میشد لج میکردیم و میشدیم عراقی تا لج طرف مقابل رو در بیاریم.ولی هر چی بود دوستیهامون بیشتر میشد و همیشه جزوه شیرین ترین خاطره هامون میشد.اینروزا خیلی یاد این خاطره میوفتم .اونوقتا سنگرا رو خودمون درست میکردیم میدونستیم هیچ خطری هم نداره علی رغم اینکه گاهی تسفیه حسابها هم اونجا شکل میگرفت.هر وقت هم میخواستیم تمومش میکردیم.امروز دارن واسمون سنگر درست میکنن که باید پشت یکی از اونا سنگر بگیری.یکیش سنگر تعصب و غیرت نام گرفته اون یکی عقل و منطق.توی هر کدومش بری باید خیلی از پیشینه ها رو زیر سوال ببری و همینطور ادمها رو و راه برگشت هم نداری و اگه برگردی باید تاوان سختی پس بدی.هیچ خاطره خوشی هم باقی نمی مونه و خاطراته خوش گذشته رو هم داره سیاه میکنه.....

نتیجه اخلاقی:توی یکی از این سنگرا میتونی فقط بخوابی و کاری به اطرافت نداشته باشی سرتم بالا نمیگیری تا بفهمی دور و برت چی میگذره اینجوری در امانی و کسی هم کاری به کارت نداره.فقط یادت باشه تو یه عراقی هستی اینو بفهم.....


نوشته شده توسط حسن در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 ساعت 22:37 | لینک ثابت |

امید

کی میدونه پیچ بعدی چی در انتظارمونه؟

پ ن:تا مطمئن نشم نمیتونم...


نوشته شده توسط حسن در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388 ساعت 20:12 | لینک ثابت |

معارفه

امروز جلسه ماهیانه روسای مناطق و معارفه من به عنوانه رئیس اداره بود که به دلیله مشغله کاری به امروز موکول شده بود.دوستان اول حرفاشون تبریک میگفتن و دشمنان فقط به بیان مشکلاتشون پرداختن و یک نفر هم به انتخاب نشدنش اعتراض کرد اونم کسی که اگر این پست رو بهش میدادن من خودمو کنار میکشیدم اما علی رغم سابقه بالا برای این پست مناسب ندیدنش و خودشم اینو میدونست.تازه مطرح کردنش اونم توی این موقعیت درست نبود و از دست کسی هم کاری بر نمی اومد.و بعضی ها هم با حرف زدنشون به همه ثابت کردن که شایستگی این پست رو ندارن.وقتی همه حرفاشونو زدن نوبت به من رسید و اینقدر از شایستگی و لیاقت اون دوستمون تعریف کردم که خودش شرمنده شد و ازش اعتراف گرفتم که اگه این پست رو به اون میدادن من کنار میکشیدم.ظاهرا مدیر هم منتظر چنین حرکت هایی بود که البته من نبودم و رزومه ای از فعالیتهای ۲ ساله اخیر من تهیه کرده بود و گفت که منو با شایستگی و اطمینان پیشنهاد داده و بعد خطاب به معترضین گفت که فعالیتهاشونو توی تمام دوره خدمتشون بگن.و اونوقت بود که قیافه بعضی ها دیدنی بود و چپ و راست موقع خوردن تعارف میکردن.اما دیگه دیر شده بود چون دستشون رو شده بود.با اینکه کاری به کارشون ندارم و همیشه کارام بر اساسه رفاقت و اعتماد بوده اما باید بیشتر حواسم بهشون باشه....

چی چی نوشت۱:امروز یاد گرفتم وقتی به یه موقعیت رسیدم تا تجربه و سابقه کافی توش پیدا نکردم به فکر موقعیت جدید نباشم

چی چی نوشت۲:با موقعیت های جدید رفتار جدید از خودت نشون نده همونی باش که بودی اینجوری اعتماد و اعتبارت میره بالا...

 


نوشته شده توسط حسن در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388 ساعت 0:43 | لینک ثابت |

نصیحت

توهم بهترین نصیحت بود....
نوشته شده توسط حسن در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388 ساعت 22:38 | لینک ثابت |

ماموریت چند قدمی خونه...

اینروزا اصلا حس نوشتنم نیست.بیشتر حس کامنت گذاشتن دارم تا پست گذاشتن اما خب معمولا وقتی اینجوریم سعی میکنم خودمو کنترل کنم چون یا کامنتا بیمزه میشن یا اونقدر کنایه مسخره بازی توش هست که طرف شاکی میشه.البته خب دوستای گلم به روم نمیارن.و من هم یا کامنت نمیذارم یا گزینه اول رو انتخاب میکنم.این چند وقته هم برای اولین بار پای ماموریت هام به شیراز باز شد و چند وقتی واسه پروژه شیراز-اصفهان به سعادت شهر رفته بودم که خیلی خوش گذشت.توی بهترین فصل زیر بارون شدید و بهاری وسط یه منطقه کوهستانی خیلی حال میداد.تعدادی از بچه هایی که با خودم برده بودم خرمشهر هم بودن و برای اولین بار بود که به استان فارس سفر میکردن.با اینکه کار اینجا خیلی سختتر بود و زیر بارون هم باید کار میکردن اما بهشون خیلی خوش گذشت و برخلاف اون دفعه که بعضی ها شبا گریه میکردن و هی قر(غر.من که کم نمیارم) میزدن که کی برمیگردیم ایندفه تا اخرین روز که با زیارت و دیدن حافظ سعدی تموم شد یه قر کوچولو هم نشنیدم.چون تا خونه ۱ ساعت فاصله داشتم بیشتر شبا میرفتم خونه.و این شیرین ترین ماموریتی بود که توی این چند سال رفتم با اینکه اتفاقات تلخ و شیرینش مساوی بود....

چی چی نوشت۱:هیچی ننوشت

چی چی نوشت۲:حالم هم خوبه هم بد اما خوبه میچربه

چی چی نوشت۳:بچه پررو هر وقت میام باهات بچتم نمیشه به خاطره همون یه ذره حال بده.فقط وقتی میتونم باهات حرف بزنم که خوب خوب باشم نگی فامیلمون بیمعرفته ها با اون یکی فامیلم هستما....


نوشته شده توسط حسن در شنبه پنجم اردیبهشت 1388 ساعت 22:20 | لینک ثابت |

صرفه جویی

در پی جنجالی که محسن خان راه انداختن در مورده صرفه جویی در استفاده از اینترنت و فیس بوک جهت حمایت از محیط زیست.منم تصمیم گرفتم با توجه به نسبتی که با هم داریم از محیط زیست حمایت کنم.قضیه از این قراره که برای پستای طولانی بعضی از دوستان رو به خونه دعوت کنم و پستا رو حضوری براشون نقل قول کنم.در پست قبلی گفتم که میخوام خاطرات خرمشهر رو تعریف کنم که در پی اون با دعوت از مهدی و ریحانه جریانه پیتزای کارگری و چوچو و همینطور چند تا خاطره کوچولو رو براشون تعریف کردم که کلی چسبید و با هم بحث و تبادله نظر کردیم.از علاقه مندان دعوت میشود جهت حمایت از محیط زیست به مهدی و ریحان زنگ بزنن تا پستای نانوشته رو براتون تعریف کنن...

چی چی نوشت:اینم واسه محسن خان تا دیگه تو فیس بوک نگه من دوست و فامیل سرم نمیشه...


نوشته شده توسط حسن در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 ساعت 12:6 | لینک ثابت |

پایان سفر جنوب

بالاخره سفر من به جنوب تموم شد.قبل از این سفر گفته بودم که میخوام با راهیان نور یه سفر برم جنوب اما قسمت شد که سفرم یه سفر کاری بشه ولی  کاملا متفاوت.اولش فکر میکردم که با همون حال و هوا وارده اهواز و خرمشهر میشم.اقامتم توی اهواز یک روزی بیشتر طول نکشید.که زیاد خاطره انگیز نشد .البته نمیخوام بگم که بقیه جاها بهشته اما خوب اینجوریش اونم توی مرکز استان خوب زیاد جالب نبود.محل اقامتم توی خرمشهر بود که فکر میکردم اونجا به خاطره تاریخی بودنش واسه ما حتما جای متفاوتی خواهد بود.اما برعکس همه که میان و از پاسگاه زید و شلمچه و مسجد خرمشهر.... دیدن میکنن و با خاطره ای عرفانی برمیگردن.کار من با مردم اونجا و شهر خرمشهر بود و این تصوراتم رو کاملا دگرگون کرد.توی این شهر به جز مشکل اب و گرونی وضعیت ظاهری شهر هم افتضاح بود.فقر هم توی بیشتر محله ها بیداد میکرد.درست عین شهر فراموش شده ها بود.با اینکه کنار رودخونه و دیدین کشتی های لنگر انداخته خالی از لطف نبود اما به دل نمی نشست.وقتی برا اولین بار مشاهداته مجتبی رو درباره بعضی از روستاهای استان فارس میشنیدم و مطالبشو توی وبلاگش میخوندم با خودم میگفتم خوب حتما جای دورافتاده اییه ولی حالا میبینم جایی که برای ازاد سازیش روز داریم و جشن میگیریم و به قولی سالانه صدها هزار و یا بیشتر زائر داره چرا باید اینجوری باشه و این همه سال مسئولین چیکار میکردن؟مردم اونجا به کمترین ما راضی هستن اما این هم ازشون دریغ میکنن.توی مسیر ایستگاههای صلواتی درست کردن که کاروانها بهشون بد نگذره.نمیگم اینا نباید باشه یا همه چیزه جنگ رو فراموش کنیم اما بی توجهی به اصولی که یه روزی مردان و زنانی جونشونو در راهش دادن زودتر فراموشی میاره.پروژه ما دقیقا توی محور عملیاتی کربلای ۵ تا پاسگاه زید بود.و ما فقط تا فاصله ۱۰۰ متری مجاز به رفت و اومد بودیم و اونورترش معلوم نبود چه اتفاقی میوفته.یه بار با خودم گفتم یه خورده جلوتر برم اما واقعا قدمهام لرزید و با اینکه هنوز به اون مرز نرسیده بودم هر ان فکر میکردم که میرم رو هوا.اونوقت به ادمهایی فکر میکردم که یه روزی دونسته قدم رو مین میذاشتن و زیر اتش خمپاره و مسلسل کار میکردن و یا میجنگیدن.رفتن به مناطق عملیاتی واقعا حال ادم رو دگرگون میکنه اما دیدن بعضی واقعیتها خیلی علامت سوال برا ادم باقی میذاره.به خاطر مشغله زیاد نتونستم درست و حسابی از دیدنیهای جنگ دیدن کنم واسه همین حرف زیادی واسه گفتن ندارم.شایدم یه خورده در مورده شهر زیاده روی کردم اما اگه یه وقت رفتین خرمشهر حتما به محله ها و کوچه پس کوچه ها و ادمهای بی خانمان باقیمانده از جنگ که مثلا امروز خونه دار شدن سری بزنین.....

تنها چیزی که از شهر مقاومت به یادم میمونه خونگرمی مردم اونجا بود که هنوز مثل هوای جنوب گرمه گرمه.....

چی چی نوشت:چند تا خاطره جالب دارم که توی فرصت بعدی میگم لطفا از پای گیرنده هاتون تکون نخورین....


نوشته شده توسط حسن در سه شنبه بیستم اسفند 1387 ساعت 18:36 | لینک ثابت |

اندر سفر 2

وقتی داشتم از اندیمشک بر میگشتم با خودم گفتم حتما یه سفر به اهواز و خرمشهر برم و اونجاها رو هم ببینم.امروز خیلی اتفاقی پیشنهاد یه ماموریت دو هفته ای واسه سرکشی به یکی از پروژه های ضرب الاجلی که تا قبل از پایان سال باید تموم بشه بهم شد البته پیشنهاد یه جور توفیق اجباری بود که باید حتما میرفتم.خب یه خورده از برنامه هام عقب میوفتم اما اگه خدا بخواد امشب میرم اهواز و خرمشهر البته ممکنه به شیرینیه سفرهای ورزشی نشه ولی خالی از لطف نیست.قابل توجه دوستانی که میگفتن شما کی کار میکنین؟خوب اینم کار حالا دیدین ما هم به موقعش کار خواهیم نمود

اگه به نت دسترسی داشتم و فرصت گشتن پیدا کردم حتما از اونجا مینویسم اما فکر نکنم مشغله کاری بذاره.به هر حال جای دوستان خالی مخصوصا اونایی که میخواستن بریم ایران گردی امیدوارم جنوب جزو برنامه ها نباشه البته اگه هم بود خیالی نیست روزای اخر هماهنگی میکنیم تا اونجا همسفر بشیم.اونایی هم که خارج از کشور تشریف دارن دندون رو جیگر بذارن و درساشونو بخونن تا تابستون برسه.یه فکری هم به حاله اونا میکنیم.... 


نوشته شده توسط حسن در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 ساعت 16:23 | لینک ثابت |

اندر سفر

من همیشه بهترین سفرهام سفرهای ورزشی بودن که بیشترشون مسابقات والیبال بود و شاید اگه ورزش نبود خیلی از جاها رو نمیدیم.امسال این سومین سفر ورزشیم بود که میرفتم اما این دفه برنامه ریزیش دست خودم بود.اول قرار بود مسابقات فوتسال دهه فجر توی مشهد باشه که تو دقایق اخر مشهدی ها گفتن که امکانات برگزاری مسابقات رو نداریم و ما رو از یه سفر سیاحتی زیارتی ورزشی محروم کردن.خب به قول معروف اقا نطلبید....

و بلافاصله از خطه فوتبال و جنگ و شهادت اندیمشکی ها اعلام امادگی کردن و ما مسیر رو به سمت خوزستان کج کردیم....

خب برنامه ریزی حرکت با قطار به تهران و از اونجا به اندیمشک بود که این خودش 2 روز طول میکشید در صورتی که از اصفهان ما فقط 7 ساعت راه داشتیم.و از اینجا بود که یه فکر بکر به ذهنم رسید که سفر رو کاملا تفریحی و اگه وقت کردیم ورزشیش کنیم به همین خاطر به مدیر پیشنهاد دادم که هزینه بلیطای قطار رو با یه مبلغ اضافه به دو نفر از بچه ها بدیم و با سواری بریم که بدونه هیچ مشکلی موافقت شد و ما راهی شدیم.همه چیز دست به دست هم داده بودن که چند روزی رو استراحت فکری کنیم.مسیر زیبای استان لرستان و بعدشم خوزستان.هوا واقعا محشر بود جای همگی خالی بود.دو تا از بازیکنای ما از بچه های اندیمشک بودن و تقریبا توی تمامه مسیر دوست و فامیل داشتن و همه هم از اومدن ما خبر داشتن و ما شدیم میهمان و اونا میزبان و انواع و اقسام غذاهای محلی....

اما مشکل ما تازه با رسیدن به اندیمشک و دزفول شروع شده بود راضی کردن یه لشکر فک و فامیل و اینکه کی رو از نعمت میزبانی محروم کنیم کار هر کسی نبود ولی چاره ای نبود حتی گشت و گذارا هم تقسیم شده بود.....

توی قرعه کشی هم شانس اوردیم و با یه گروه اسون به فینال رسیدیم ولی خب توی فینال که صبح هم برگزار شده بود از بس حلیم و سرشیر خورده بودیم نای دویدن نداشتیم و تیم تهران از خجالتمون در اومد ولی اینقدر این سفر تفریحی شده بود که علی رغم همیشه زیاد برامون مهم نبود و البته مدیر هم خوشحال بود چون ما تیم رو توی یه هفته جمعش کرده بودیم و این سومین مقامی بود که امسال میاوردیم و اینجوری کلی به بودجه ورزشی سال 88 اضافه میشد....

نشستن کنار رودخونه دزفول روی پلهای قدیمی و خوردن زیتون پرورده و بادام کوهی مغز کرده و پشت بندشم چایی هم یه صفایی دیگه داشت...

دو کوهه و خاطرات جنگ هم که جای خود داشت.......

پایان سفر هم با کباب یه ماهی 5. متری در مسیر برگشت که تازه از رودخونه نرسیده به خرم اباد گرفته بودن تموم شد...

 

پ ن1:اول حواسمون به خودمون باشه.....

پ ن 2:دوم حواسمون به اونایی که حواسشون نیست باشه....

پ ن 3:سوم این سفر یه گذشته داره که تموم شده و خاطره ش مونده و یه  اینده داره که تازه شروع شده پس هیچ برداشتی مجاز نیست....

اینم عسکه ماهیه که باورتون بشه(کباب به روش سرخپوستی)

DSC00023 by you.

 


نوشته شده توسط حسن در یکشنبه بیستم بهمن 1387 ساعت 22:54 | لینک ثابت |

کانال 2

 

مدیر ما با اجازه شما از اذری زبانانه اصیله که توی اصفهان گیر افتاده و تنها هم زبوناش خونواده و مدیران ارشد توی تهران هستن که هر وقت یکیشون زنگ میزنه میرن اون کانال و از خود بیخود میشه و همه جور احساساتی رد و بدل میشه....

به یمن داشتن چند تا دوست اذری توی دوران دانشجویی تقریبا 80 درصد مکالمات اذری رو متوجه میشم البته در جواب دادن و ایجاد ارتباط ناتوانم...

داستان از اینجا شروع میشه که در استانه شروع یکی از پروژه ها در حالی که مدیر داشت راجع به پروژه با مدیر عامل که از قضا اذری بود صحبت میکرد وارده اتاقش شد و  همینطور که داشت وارده اتاق میشد منم صدا کرد.اخه اتاق ما چسبیده به هم و تنها یه دیوار شیشه ای بینمونه....

من وارده اتاق شدم و مدیر اشاره کرد که بشینم مکالمش که تموم شد نقشه ها رو اورد رو میز کنفرانس و شروع کرد به توضیح دادن که قراره چیکار کنیم و یه ایده جدید رو که موافقت شده بود داشت توضیح میداد اما اشکال کار اینجا بود که مدیر هنوز رو کاناله دو بود و کانال رو عوض نکرده بود و همینطوری با شور و حرارت با لهجه شیرین اذری توضیح میداد.منم که تقریبا متوجه منظورش میشدم شیطنتم گل کرد و هیچی نگفتم و همینطوری داشتم گوش میدادم.تموم که شد نظرمو خواست.گفتم ببخشید میتونم یه چیزی بگم و هنوز رو کاناله دو گفت که بفرمایین.گفتم میشه بریم کاناله یک و یه خورده بیشتر توضیح بدین....

بنده خدا تازه دو ریالیش افتاده بود اول یه کم سرخ و سفید شد اما من که تا اون موقع جلو خودمو گرفته بودم زدم زیر خنده که اونم نتونست جلو خودشو بگیره و خندید.....

چند باری بهش فهموندم که من مکالمات اذری رو متوجه میشم اما بازم یادش میره و مکالماتی که من نباید بشنوم جلو من به زبونه اذری میزنه به خیاله اینکه من متوجه نمیشوم که بعضی وقتا تمجیده و بعضی وقتام انتقاد و بعضی وقتام تغییر و تحولات اساسی.بنده بی تقصیرم.............

 

 


نوشته شده توسط حسن در دوشنبه هفتم بهمن 1387 ساعت 0:19 | لینک ثابت |

یک سوال

چند شب پیش یکی از دوستام خونمون بود که دختر بچه ش زنگ زد و ازمون چند تا جمله از امام حسین(ع) میخواست که با خودش ببره مدرسه.هر چی فکر کردیم به جز یه جمله معروف به ذهنمون نیومد یه خورده به همدیگه نگاه کردیم و دقیقا یه چیز مشترک اومد توی ذهنمون اینکه این همه شب عزاداری و لباس مشکی پوشیدنو ادعای عشق و...اما دریغ.....

شاید اگر درباره خصوصیات یا چیزایی درباره واقعه عاشورا میخواست یه چیزایی میگفتیم که اونم شاید چیزایی بود که درباره هر معصومی ادم میتونست بگه.اما این سکوت دلیله نشناختن و اینکه هیچوقت فکر نمیکنیم.من مطالبه زیادی خونده بودم اما هیچی یادم نمی اومد.یاده یکی از کتابام افتادم سریع رفتم و کتاب رو اوردم و شروع کردیم به خوندنه چند تا از جمله های امام ولی ایندفه با یه دیده دیگه....

فردا شب وقتی دوستمو دیدم هر دوتا یه کار انجام داده بودیم و اونم مطرح کردن همچین سوالی توی اداره و باز هم....

 اما توی اون جمله ها این یکی چند روزه و شاید سالهاست که فکرمو مشغول کرده:

((بدانید که:از نعمتهای خداوند بر شما،نیازهای مردم به شما است،پس نعمتها را نرنجانید که به نقمت بلا تبدیل شوند)).

و بعد به دکتر فکر کردم و به مردمی که سالها در کنارمون بودنو نمیدیدیمشون و اینکه توی چه نعمتی غرق شده و خیلی از مدعیان ازش غافلند.....

و به خشکسالی که در یک قدمی ماست...

و چقدر این سالها دور شدیمو بهونه گیر .حتی برا غصه و همدردی هم بهونه میگیریم چه برسه به دستگیری ادمها...

بیچاره مردم عراق که هر روز دارن زجر میکشن!اقا این چه حرفیه همش کار ایرانیهاست....

مردم افغانستان دارن از گرسنگی میمیرن کشته میشن!اقا کار ایرانیهاست....

مردم غزه دارن قتل عام میشن!اقا کار ایرانیهاست....

اصلا همشون دارن پول نفت ما رو میخورن پس بهتره بمیرن!!!

و چقدر اینروزها بی انصاف و بی پروا شده ایم.....

 


نوشته شده توسط حسن در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 ساعت 22:53 | لینک ثابت |

منوی اصلی

صفحه نخست
آرشيو وبلاگ
پروفایل مدیر وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ

درباره ی ما


آرشیو

نویسندگان وبلاگ

حسن
فاطمه

پیوند های وبلاگ

یک پنجره برای پرواز
ایستاده در رنگین کمان
پاییزانه
گاماس گاماس
رفتن رسیدن است
حرف هایی برای نگفتن
آیه های سکوت
زندگی
حریق سرد
ف و ع(حسین)
پشت صحنه
خبر نگار افتخاری
من و آسمان
توسعه(دکی در غربت)
قالب وبلاگ
جستجوگر قالب وبلاگ

آخرین پست ها

RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

کلیه ی حقوق مادی و معنوی وبلاگ nazargahe-khorshid محفوظ می باشد.
طراحی شده توسط یاس تم